<style type="text/css">.wpb_animate_when_almost_visible{opacity:1}</style> مصاحبه با فرزین فردیس مدیرعامل پارس‌سامان - آرمان صفایی
خانهمقالات مصاحبهمصاحبه با فرزین فردیس مدیرعامل پارس‌سامان

مصاحبه با فرزین فردیس مدیرعامل پارس‌سامان

مصاحبه با فرزین فردیس مدیرعامل پارس‌سامان

مصاحبه با مهندس فرزین فردیس 

مدیرعامل شرکت پارس سامان و از اساتید من در حوزه مدل‌های کسب‌وکار

 

خودتان را معرفی کنید و درباره‌ی سوابق تحصیلی‌تان بگویید. چه دوره‏ای از تحصیل را در دانشگاه شریف گذرانده‏‌اید؟

فرزین فردیس، ورودی سال ۱۳۷۷ رشته‌ی مهندسی برق، هستم. البته جزء شاگردان زرنگ این رشته نبودم و درسم پنج سال طول کشید. در واقع در این دوره خوش گذشت چون با آدم‏های بیش‏تری آشنا شدم و برای تعاملات بیش‏تر به خودم فرصت دادم. در سال ۱۳۸۲ وارد دانشکده‌ی مدیریت و اقتصاد دانشگاه شریف شدم. به علت نگذراندن سه واحد، به جای سال ۱۳۸۵ در سال ۱۳۸۷ فارغ‌التحصیل شدم. اگر دکتر فیض‏بخش و دکتر آراستی کمک نمی‌کردند، شاید من فارغ‏التحصیل نمی‌شدم. از سال دوم دانشگاه هم رسما کار می‌کردم. سال های اول درآمد خاصی نداشتم و همیشه نگاهم این بوده که درآمد توأم با یادگیری مهم است.

آقای مهندس گفتید در دوره‌ی دانشجویی کار می‌کردید. کارتان چه بود؟ آیا به رشته‌ی برق مرتبط بود؟

بله. تعدادی از سال بالایی‌ها جایی را نزدیک دانشگاه راه انداخته بودند و شرکتی هم به نام رساناافزار شریف داشتند. من بیش‏تر با بچه‌های سال بالایی بودم و به شرکت آنها می‌رفتم. از کارهایی مثل مونتاژ و آزمایش کردن قطعه و برخی کارهای تکنسینی شروع کردم و در سال‏های آخر لیسانس، به شکل حرفه‌ای وارد شرکتی شدم که در کار طراحی و تولید سیستم‌های مخابراتی بود. در آن دوره بسیار یاد گرفتم چون با فارغ‏التحصیلان ۱۳۶۸-۱۳۶۹ دانشگاه شریف کار می‌کردم. زبان‏مان مشترک بود و دغدغه‏های من را خوب می‌فهمیدند. همیشه وقتی جایی کار می‌کنم، دوست دارم هم کار فنی و مهندسی انجام دهم و هم نیم‏نگاهی به کار مدیریتی داشته باشم و بعضی جاها حتی ایراد هم می‌گیرم. این زبان مشترک مدیریتی باعث شد که من بسیار علاقه‏مند شوم مدیریت بخوانم.

در واقع بیش‏تر دغدغه‌ی پیشرفت سازمان را داشتید یا نیروی انسانی؟

هر دو در کنار هم. رشد سازمان اگر بیش‏تر باشد، وضعیت نیروی انسانی هم بهتر می‌شود و برعکس. یک دینامیک یا پویایی هست که بین این دو حرکت می‌کند و سازمان‏هایی موفق‌اند که این دینامیک را راه بیاندازند.

کار در حیطه‌ی مدیریت را از چه زمانی شروع و با چه شرکتی شروع کردید؟

اواخر کار مهندسی‏ام، عملا به خاطر دغدغه‌های مدیریتی‏ام به من مسئولیت‏های مدیریتی داده بودند و من عملا باید با بخشی از وظایف یک مدیر درگیر می‌شدم؛ با افراد تعامل می‌داشتم و کار را تقسیم می‌کردم. اما زمانی موضوع بسیار جدی شد که با چند نفر از دوستان فارغ‏التحصیل رشته‌ی برق تصمیم گرفتیم برای خودمان کار کنیم و بیش‏تر هم در کانون علمی- فرهنگی رسانا فعالیت داشتیم. من به شرکت رسانا و دانشگاه شریف بسیار مدیون هستم چون بر شیوه‌ی زندگی و انتخاب درست راه زندگی من بسیار اثر داشتند. دکتر سهراب‏پور در آن زمان به‏درستی از فعالیت‏های اجرایی بسیار حمایت می‌کرد چون باعث می‌شد بچه‏ها، غیر از درس خواندن، تجربه هم بیندوزند که هم به درد زندگی می‌خورد و هم به درد کار. دوستی‌هایی شکل می‌گرفت که هنوز هم پایدارترین دوستی‌های من است که بعد از سلامتی و این طور چیزها باارزش‏ترین چیزی است که به دست آورده‏ام. ما به دلیل تجربه‏های مختلف کاری هم‏دیگر را به‏خوبی می‏شناختیم و یک روز تصمیم گرفتیم که خودمان کاری را شروع کنیم. من شخصا دوست دارم افکارم را به‏سرعت عملی کنم. ما فکر می‌کردیم که چرا ما در ایران یک کمپانی بسیار بزرگ نداریم. البته الان کمپانی‏ای مثل کیسون داریم که غولی است ولی در آن موقع، این گونه شرکت‏ها کم‏تر بود و داشتن شرکتی بزرگ مثل زیمنس و مانند آن برای ما بسیار جذاب بود. من همیشه دوست داشتم جایی کار کنم که دینم را به افراد ضعیف جامعه ادا کنم و جایی را راه بیاندازم که یک عده در آن کار کنند. در یک روز تابستان دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که ظرف یکی دو ماه از کارهای قبلی‏مان بیرون بیاییم. هر کدام از ما صنعتی را انتخاب کردیم تا درباره‌ی آن تحقیق کنیم و بفهمیم که فضای کار در کدام یک مناسب‏تر و برای ما بهتر و نیاز (پاسخ داده‏ نشده) در آن بیش‏تر است. من باید صنعت نفت را بررسی می‏کردم و یکی از دوستان به وزارت بهداشت رفت. آن زمان پروژه‌های تکفا در زمینه فناوری اطلاعات خیلی طرف‏دار داشتند. یکی از دوستان هم نیروهای نظامی را بررسی می‌کرد. ما مرتب جلسه داشتیم و به هم خبر می‌دادیم. البته شبکه‌ی دوستی ما به کار بسیار کمک کرد. من در میان کسانی که MBA می‌خواندند و یا دانشجویان سابق مهندسی برق که در شرکت‏های وابسته به وزارت نفت کار می‌کردند می‏گشتم و چون فضا دوستانه بود، بدون چشم‏داشت به من اطلاعات می‌دادند. وقتی اطلاعات لازم ذره‏ذره جمع شدند، وزارت بهداشت و نیروی نظامی به‏سرعت از برنامه حذف شدند و کار نفت را انتخاب کردیم. یکی دو تا از دوستان‏مان هم از جمع ما خارج شدند و من و مهندس نیازی، که الان مدیرعامل ماست، باقی ماندیم. همان موقع دو تن از اساتید دانشکده‌ی برق، دکتر شیبانی و دکتر تبیانی که شرکتی به نام میکرو موج داشتند، پیشنهاد دادند که در کارخانه‌ی آنها کارکنیم و ما هم با پررویی کامل گفتیم که این کار را نمی‌کنیم و می‌خواهیم برای خودمان کارکنیم. پرسیدند که ایده‌ای هم داریم؟ برایشان ایده‏‌ی خود را توضیح دادیم. آنها هم بلافاصله گفتند که همکاری می‏کنند و اگر جا و مکان می‌خواهیم به ما جا می‌دهند؛ می‏توانیم از امکانات دفتری هم استفاده کنیم و از آنها قرض هم بگیریم. ما مجبور بودیم این پول را برگردانیم و این بسیار خوب بود. مشابه همین اتفاق با مجموعه‌ی دکتر نایبی، یعنی مجموعه‌ی رستافن، هم افتاد. ایشان هم مشابه همین پیشنهاد را به مهندس نیازی داد و ما نیز همان جواب را دادیم و دکتر نایبی هم پای کار آمدند و هسته‌ی اولیه با این ۴-۵ نفر شکل گرفت. خیلی زود آقای دکتر پاکروان، از اساتید دانشگاه شریف، هم به ما اضافه شد. ایشان به‏تازگی یک هسته‌ی دانش‏بنیان را در تکنولوژی‌های مخابراتی تشکیل داده بود ولی فردی باتجربه‌ بود و کار اجرایی و دانشگاهی هم داشت. ما در یک اتاق پنج متری کار را شروع کردیم. سرمایه‌ی من و شریکم هر کدام یک لپ‏تاپ بود. محیط بسیار خوب بود، روزها درس می‌خواندیم و فقط در کلاس‏های مهم شرکت می‌کردیم. حتی آقای دکتر فیض‏بخش هم از ما شاکی شده بود. ما سعی می‌کردیم هم کارهای دانشگاه را انجام دهیم و هم فضای کار را از دست ندهیم. بعد به‏سرعت دو نفر از دوستان دانشگاهی‌مان، مهندس حاجیلو‌‌‌ و مهندس فرهودی، اضافه شدند و هسته‌ی اصلی شرکت را تشکیل دادند. این هسته هنوز هم باقی مانده و یکی از مایه‏های خوشبختی من این است که پنج، شش نفر اولیه که کار را شروع کردند در کنار هم بمانند و مثل بسیاری از شرکت‏ها در ایران اختلافات بعدی ما را از هم دور نکرد و توانستیم دوستی‏مان را حفظ کنیم و البته منافع مشترک‏مان را هم داشته باشیم.

سرانجام در شهریورماه ۱۳۸۳ پارس‏سامان ثبت شد. ما هر سال شهریورماه یک جشن تولد برای پارس سامان می‌گیریم و خدا را شکر که هر سال جمعیت پارس‏سامان بیش‏تر شده است.۲ تا مناسبت سالیانه داریم که یکی جشن تولد پارس سامان است و یکی دیگر هم ماه مبارک رمضان که خانواده‌های کل بچه‌ها را افطاری می‌دهیم. حتی به کارفرما هم افطاری می‌دهیم. امسال در حدود ۳۶۰-۳۵۰ نفر بودیم که در واقع بچه‌ها و خانواده‌هایشان بودند. این تجربه‌های مدیریتی باعث شد که من الان عمده‌ی ساعت‌های روزم را در شرکت بگذرانم.

گفتید که هسته‏ای اولیه برای شناسایی فضاهای مختلف تشکیل شد. آیا می‏خواستید در تمام فضاها وارد شوید یا از پایه وارد یک فضا شوید؟

در آن زمان نتیجه گرفتیم که برخی سیستم‏‏ها و خدمات مبتنی بر ICT (فناوری اطلاعات و ارتباطات) باید به صنعت نفت اضافه شوند. البته بازیگرهای این عرصه خیلی کم‌اند و آن شرکت‏هایی که این کار را انجام می‌دادند، با علم روز آشنا نبودند. ما تصمیم گرفتیم که به صنعت نفت خدمات ارائه دهیم و چون رقیب کم بود، سود آن می‌توانست بیش‏تر باشد و البته جذابیت‏های خاص خود را هم داشت و هم به درسی که خوانده بودیم نزدیک بود و هم این که صنعت نفت جایی است که بسیاری دوست دارند به آن وارد شوند.

شش، هفت ماه اول اصلا پروژه نداشتیم و عملا حقوقی هم دریافت نمی‌کردیم. بیش‏تر هزینه‌ی جاری دفتر و … را می‌دادیم. ما به اسم شرکت میکرو موج وارد مناقصه شدیم و وقتی که برنده شدیم، از کار سوم به بعد، با اسم پارس‏سامان شرکت کردیم. الان هم رتبه‌ی یک پیمانکاری کشور را داریم. روزهای اول اصلا به آن چه که بودیم بسنده نمی‌کردیم و یادگیری‌مان متوقف نشد. اوایل بسیار شاخه به شاخه می‏شد، ولی تمرکز ما بر کار بسیار کمک کرد و سعی کردیم آن را حفظ کنیم. اولین پروژه‌مان بسیار به تعویق افتاد، ولی درآن زمان پروژه‌ی‏ خیلی بزرگی بود. ما در مناقصه‏ای ده میلیارد تومانی برنده شده بودیم که در سال ۱۳۸۴ بسیار بزرگ بود. ما چهار، پنج نفر تعدادی ژنرال داشتیم که عضو هیئت مدیره بودند و خودمان هم سرباز بودیم. ژنرال‏ها، دکتر نایبی، دکتر شیبانی، دکتر پاکروان، دکتر چقاجردی و بقیه، بیش‏تر خط می‏دادند و جلوی اشتباهات‏مان را می‌گرفتند، ولی کار را عملا من و مهندس نیازی، فرهودی، حاجیلو‌‌‌ و مجتبی عراقی، که الان از ایران رفته است، انجام می‏دادیم.

برای کار اولمان یک نقشه‌ی بزرگ ایران خریدیم تا برای یک خط لوله از عسلویه تا تهران برنامه‏ریزی کنیم. پول برای خرید نرم‏افزاری چندصدهزار تومانی نداشتیم و باید نقشه‌ای را طراحی می‏کردیم. بعد که پروژه‌مان برنده شد، با پول آن نرم‏افزار خریدیم و کمی‏ پیشرفته‏تر شدیم. اوایل شاید گیج بودیم. می‌دانستیم که دوست داریم برای خودمان کار کنیم و کارمان باکیفیت و باارزش باشد و در عین حال برایمان بسیار مهم بود که ثابت کنیم از پس بسیاری کارها بر می‌آییم.

شرکت پارس‏سامان قطعا رقیب داخلی و خارجی هم دارد. با رقبا چه تعاملی داشتید؟

بار اولی که وارد بازی شدیم، دو یا سه شرکت داخلی و یک شرکت خارجی در این زمینه کار می‌کردند. ما وارد صنعتی شده بودیم که رقابت در آن کم بود و این شاید برگی برنده برای ما بود. عمدا هم این کار را انتخاب کرده بودیم. رقبایمان از منظر اجرایی بسیار توانمند بودند، ولی برگ برنده‌ی ما این بود که کله‌شق‌ بودیم و سعی می‌کردیم از دانش به‏روزتر خود استفاده کنیم و کارها را اندکی متفاوت‌تر با دیگر رقبا انجام دهیم. اوایل مشتری‏هایمان در برابر شیوه‌ی کارمان کمی مقاومت می‏کردند و می‏پرسیدند که چرا می‌خواهیم فلان سیستم را حذف کنیم و به جای آن چیزی دیگر بگذاریم. ولی توان مهندسی، سماجت خودمان و شاید رابطه‌ی خوبی که با دانشگاه داشتیم و ما را شرکتی برگرفته از دانشگاه نشان می‏داد، به ما بسیار کمک می‌کرد که حداقل به حرفمان گوش بدهند و این باعث می‌شد که مثلا در یک پروژه صرفه‏جویی قیمت داشته باشیم. در مناقصه هم رقابت بر سر قیمت است و این به ما بسیار کمک کرد و الان در خطوط انتقال نفت و گاز در کشور بیش‏ترین حجم کار انجام‏شده را داریم. ما شش‏هزار کیلومتر خط لوله انجام‏شده و یا در دست انجام داریم که در سال ۱۳۹۲ به اتمام می‌رسند. فکر نمی‌کنم هیچ شرکتی، حتی در خاورمیانه، به اندازه‌ی ما حجم کار داشته باشد. ما سمت بازارهای ترکیه، عراق، عمان، قطر و امارات هم رفتیم. شرکتی را پیدا نکردیم که این قدر در خطوط نفت و گاز کار کرده باشد و شاید به خاطر این بوده که ما جسارت به خرج دادیم. سعی کردیم شیوه‌ی مسئله حل کردن را تغییر دهیم و الان همین برگ برنده‌ی ما محسوب می‌شود.

در واقع به جز دانش به‌روز، برند دانشگاه هم به نوعی مزیت رقابتی شما بوده است؟

بله. هنوز هم ما را به عنوان یک شرکت دانشگاهی می‌شناسند. بعضی از کارفرماها به ما می‌گویند که شما هنوز پیمانکار نشده‌‏اید و این را به عنوان تعریف می‏گویند. البته نگاه مشتری‏ها به پیمانکارها بد است ولی همه‌ی پیمانکارها هم بد نیستند. دانشگاهی بودن اعضای هیئت مدیره‌ی شرکت ما به ما بسیار کمک کرد و چون خود من هم در دانشگاه درس می‌دهم، کارفرماها احساس بهتری پیدا می‏کنند.

شما تدریس می‏کنید و تعاملی نزدیک با دانشگاه و دانشجوها دارید. آیا توانسته‏‌اید ارتباط صنعت با دانشگاه را برقرار کنید؟

فکر نمی‌کنم که ارتباط صنعت با دانشگاه چندان رخ داده باشد و مقصر هم دانشگاه‏هاست. دانشگاه‏ها واقعا مسائل را حل‌ نمی‏کنند در حالی که صنعت واقعا بسیار مسئله دارد و به دنبال این است که کسی آنها را حل کند. بارها سراغ دانشگاه آمده و کم‏تر راه‏حل‏های کاربردی پیدا کرده است .دانشگاه، بیش‏تر به دلیل مشکل بودجه، می‌خواهد ارتباطی را با صنعت برقرار کند. وقتی که ما دانشجو بودیم، می‌گفتیم که سمینار بگذاریم و شرکت‏ها را مجاب کنیم که از ما حمایت کنند. هنوز به نظر من مشکل نگرشی وجود دارد و این که برخی از اساتید و گروه‏های تحقیقاتی به دنبال حل کردن مسئله نیستند مشکلی بسیار جدی است که اگر نتوانیم آن را نتوانیم حل کنیم، به جایی نمی‌‌‌‌رسیم. البته از این طرف هم شاید صنعتگرها، متأثر از فضای جامعه، نگرش درازمدت ندارند. آنها درگیر فضای امروزشان هستند و نمی‌دانند مسئله‌ی سه سال بعدشان چیست. من دو تا دلیل واضح برای تدریس در دانشگاه دارم که کاملا منفعت‏طلبانه است: یکی این که دانشگاه هنوز خستگی من را و تمام فشارهای ناشی از کار را از بین می‌برد و دوم این که من بسیار گزینشی شروع به تدریس دوره‌های MBA کردم و می‌خواستم در محیط‌هایی درس بدهم که مدیرانی با چند سال سابقه‌ی کار سر کلاس می‌نشینند و این به بزرگ شدن و گسترش شبکه اجتماعی افراد بسیار کمک می‌کند. من در هر کدام از این کلاس‏ها با بیست تا سی آدم جدید آشنا می‌شوم که در صنایع مختلف کار می‌کنند و تجربه‌ی زیادی دارند. بسیاری مواقع این آدم‏های کلیدی به ما کمک می‌کنند و مشورت با آنها می‌تواند به ما بسیار کمک کند. ایجاد این شبکه‌ی اجتماعی برای من بسیار مهم بوده است؛ به‏ویژه این که کسانی که می‏خواهند در دانشگاه درس‏های مدیریتی یاد بگیرند تا سازمانشان را بهتر اداره کنند، بعضی مسائل‏شان می‏تواند مسئله‌های بعدی من هم باشند. خبر داشتن از صنایع مختلف به واسطه‌ی این افراد به داشتن درکی بهتر از فضای صنعت و اقتصاد کشور و شناختن فرصت‏های کاری در کسب‏وکارهای مختلف کمک می‏کند.

اتفاقا این مسئله بسیار جالب و ایده‏بخش و خلاف این تصور بود که استاد دانشگاه فردی است که تحصیلاتی عالیه دارد که در صنعت به کار نمی‌آمده، لذا‌ تدریس می‏کند. حال به مسئله‌ی کارآفرینی بر می‌گردیم. اشاره کردید که از همان دوران دانشجویی دغدغه‌‌ی کارآفرینی و ادای دین به جامعه را داشتید. تعریف شما از کارآفرینی چیست و شاخصه‏های یک کارآفرین را چه می‌بینید؟

این سئوالی بسیار سخت است، زیرا الان در کشور از کارآفرینی بسیار صحبت می‏شود و همه ذهنیتی گنگ و مبهم دارند. ارائه‌ی تعریف هم به نظر من فایده‌ی خاصی برای آدم‏ها ندارد. ما بیش‏تر باید سعی کنیم کارآفرینان را به افراد نشان بدهیم و غیرمستقیم برای آنها الگو بسازیم. ما از قهرمانان ورزشی‌مان بسیار تقدیر می‌کنیم و این کاری بسیار خوب است، ولی واقعا نمی‌دانم که چرا قهرمانان صنعت‏مان را به مردم معرفی نمی‏کنیم یا کم‏تر این کار را کرده‏ایم؟ من فکر می‌کنم که بهترین راه یاد دادن کارآفرینی به مردم معرفی کارآفرینان به آنهاست. باید آنها را زیاد به دانشگاه بیاوریم. در دانشگاه‌های بسیار خوب دنیا هر دو هفته یک بار یک کارآفرین سخنرانی می‌کند و آن را رایگان در وب‏سایت قرار می‌دهند. این کار هم به دانشجویان آموزش می‌دهد و هم باعث توسعه‌ی بیش‏تر این فرهنگ می‌شود. ولی در این جا رسانه‏ها بسیار کم این کار را می‏کنند.

در واقع کارآفرینی این است که یک نفر بتواند یک درد درمان‏نشده یا نیاز پاسخ‏نگرفته را پیدا و سعی کند، متناسب با شرایط آن بیمار، یک درمان خوب ارائه دهد. یعنی کارآفرین یک پزشک بسیار خوب است که هم درد را بسیار خوب تشخیص می‏دهد و هم متناسب با شرایط بیمار یک درمان خیلی خوبی ارائه می‌دهد؛ یعنی مثلا یک نفر مسن را که طاقت عمل جراحی ندارد عمل نمی‌کند. کارآفرین‏ها هم چنین آدم‌هایی هستند که می‏توانند درد جامعه‌ای از مشتریان را متناسب با شرایط به‏خوبی پیدا کنند و در عین حال راه حلی جدید ارائه می‌کنند که تا به حال نبوده و به این شکل بهینه ارائه نشده است. طبیعتا سختی‌هایی هم باید بکشند: مخالفت‏ها، ناملایمات، بی‌خوابی‌ها، فشارها و … . آنها افرادی بسیار سمج هستند و بسیار جسورانه باید، ریسک‏های حساب‏شده بکنند. به نظر من خوب درک کردن یک درد و پاسخ دادن متناسب با شرایط مشتری کلید ماجراست. اسم آن را می‏توان درمان گذاشت و همین ایده در جایی دیگر، در قالب ساختن یک محصول جدید، تکنولوژی جدید یا یک خدمت جدید، ظهور می‌کند. شاید مریض‌های مشابه زیاد داشته باشیم ولی شرایط مریض‌های مشابه متفاوت‏اند که باعث می‌شود فرمول تکراری نباشد. البته آدم‌هایی که در دانشگاه هستند سیستماتیک به قضیه نگاه می‌کنند. آنها سعی می‌کنند فرآیند پیدا کردن درد، شناختن مشتری و بعد متناسب با آن ارائه‌ی درمان را کمی فرمول‌دار بکنند که قابل‏آموزش به دیگران باشد. توصیه‌هایی خوب برای آن وجود دارند، ولی چیزی که به بقیه کمک می‌کند، دیدن نمونه‏های بی‌شمار از کارآفرینان است.

آیا افراد کارآفرین افرادی خاص هستند؟ ویژگی‌های ذاتی دارند یا ویژگی‌های اکتسابی؟

درباره‌ی این که ویژگی‏هایشان ‏اکتسابی یا ذاتی است، چندان نمی‌توانم قضاوت کنم چون نمونه‌های متفاوت زیاد دیده‏ام. ولی در همه‌ی آنها ویژگی‏هایی وجود داشته‏اند: آنها دیوانه‌اند، البته به معنای خوبش؛ یعنی دوست دارند از مسیرهایی بروند که آدم های عادی کمتر می‌روند و همین رفتن مسیرهای متفاوت است که ریسک به نظر می‌آید (البته برای بسیاری از آنها مهم است که به چیزی که برای خود در آینده تصور کرده‌اند، دست یابند). نکته‌ی دیگر این است که برایشان بسیار مهم است که احساس رضایت درونی داشته باشند تا این که نگران قضاوت اطرافیان باشند. آنها بسیار پرتلاش‌ترند. من شخصا چندان به آی کیو اعتقاد ندارم. این جمله‌ی معروف را شنیده‏اید که «۱% موفقیت هوش است و ۹۹% آن تلاش و مداومت برای رسیدن به موفقیت»؟ شاید نسبت آن ۹۹ به ۱ نباشد، ولی عمده‌ی آن تلاش است. ویژگی دیگری که در بعضی از کارآفرینان دیده‌ام، نترسیدن آنها از موانع و خوشحال شدن‏شان از برخورد با آنهاست. آنها احساس می‌کنند که اگر بتوانند از مانع رد شوند، یعنی توانسته‌اند از بسیاری دیگر پیشی بگیرند. مانع برای‌ آنها یک فرصت است.

با این تعریف شما، الزاما همه‌ی کارآفرینان به موفقیت نمی‌رسند. آیا این درست است که کارآفرین موفق کسی است که هنرهایی را فرا گرفته و یا قابلیت‏هایی را کسب کرده است؟ اگر اینها درست باشد، در دانشگاه کدام‏یک از این قابلیت‌ها را توانستید کسب کنید؟

واقعا این که می‌گویید شاید بسیاری از آدم‏ها این ویژگی را دارند که دنبال پاسخ جدید باشند، نکته‌ی بسیار خوبی است.. ولی نمی‏توان ابزار لازم را به خیلی‌ها داد. یک نفر ممکن است عاشق کوهنوردی باشد. این آدم اگر بخواهد قله‌ی دماوند را فتح کند، هر چه قدر هم مقاوم و سخت‌کوش باشد، اگر ابزار کوهنوردی نداشته باشد، احتمال موفقیتش برای رسیدن به قله بسیار کم است. پس جامعه یا دانشگاه موظف‏اند که حداقل وی را آگاه کنند که به غیر از خصوصیات فردی به دانش‌هایی هم نیاز دارد که باید آنها را به دست بیاورد. دانشگاه واقعا به ما بسیار کمک کرد. مواقعی از من می‌پرسند که ساعتی چند درس می‌دهم؟ من هیچ وقت به دانشگاه نگفته‏ام که ساعتی فلان قدر، چون مدیون دانشگاه هستم. یک بخش غیرمستقیم از این دین مربوط به کارهای فوق برنامه است که در دانشگاه داشته‏ام (کانون علمی فرهنگی رسانا، که من یک سال و نیم مدیر آن بودم و یا در سال‏های قبل‏تر که در رده‏های پایین‌تر آن بودم). آن کارها خیلی چیزها به من یاد دادند که فکر نمی‌کردم این قدر باارزش باشند. این که چه طور با آدم‌ها ارتباط برقرار کنم و به آنها نزدیک شوم و این که آدم‏ها هستند که آدم را به همه چیز می‏رسانند: ثروت، شهرت، محبوبیت و امثال اینها. اینها را من در کارهای فوق برنامه دانشکده‌ی برق یاد گرفتم. برگزار کردن مسابقه و سمینار و فوتبال بازی کردن در دانشکده که خیلی مواقع جلوی ما را گرفتند؛ ولی یاد گرفتیم که پشت هم بایستیم و از هم دفاع کنیم؛ حرفمان را بزنیم؛ فکرمان را بگوییم و در نهایت ادب و احترام با اساتیدمان تعامل داشته باشیم. اینها چیزهایی بود که من در دانشکده‌ی برق یاد گرفتم. دانشکده‌ی مدیریت هم همین طور بود. این جا ابزارهایی دیگر به من داده شدند. مثلا یاد گرفتم که وقتی می‌خواهم کاری را انجام دهم، حتما برای آن برنامه‏ریزی کنم. این برنامه‏ریزی گاهی بسیار سیستماتیک و منظم است. ابزار دیگر مباحث مربوط به ارتباطات و مذاکره است که بسیار مؤثر بود. در هر کاری که می‌خواهیم انجام دهیم، درگیر ارتباطات هستیم و اگر می‌خواهم مشکلات مشتریان را بفهمم، باید مذاکره کنم. اگر می‌خواهم راه حلم را به آنها ارائه بدهم، باید مذاکره کنم. اگر سراغ رقبایم می‌روم، باید مذاکره کنم و اگر به نهادهای دولتی می‌روم تا به من اجازه‌ی کار بدهند، باید تعامل کنم. این مهارت درست ارتباط گرفتن با آدم‏ها، حرف آنها را خوب شنیدن و بعد آنها را خوب متقاعد کردن بسیار مهم است. من در دانشگاه یاد گرفتم که وقتی با آدم‏ها حرف می‌زنم، بیش‏تر درباره‌ی علاقمندی آنها حرف بزنم. در حالی که بسیاری شاید این اشتباه را بکنند که وقتی سراغ کسی می‌روند، درباره‌ی علاقه‏مندی خودشان حرف می‌زنند. باید کاری بکنید که آن طرف بگوید: “چه قدر خوب! این آدم به چیزهایی که من دوست دارم می‌پردازد.” این در کارهای جمعی هم می‌تواند رخ دهد. مثلا ما در دانشکده‌ی مدیریت پروژه‌هایی داشتیم که مجبور بودیم ۴-۵ نفره انجام دهیم. این به ما کار تیمی را یاد می‌داد. بعضی وقت‏ها می‌نشستیم و با هم کلنجار می‌رفتیم و یاد می‌گرفتیم که با چه کسی می‌شود کار کرد و چه طور کار را تقسیم کنیم.

اتفاق بسیار خوب دیگر در دانشکده‌ی مدیریت این بود که اساتید‌مان به ما یاد می‌دادندکه به خودمان از یک پله بالاتر نگاه کنیم؛ همه چیز را در همان جایی که هستیم نبینیم؛ درباره‌ی فکرهایمان کم‏تر تعصب بورزیم؛ آزادتر فکر کنیم؛ سعی کنیم به اطراف‏مان آزادتر نگاه کنیم و بعد تصمیم بگیریم. این چیزها را خیلی جاها می‌گویند، ولی هیچ وقت ملکه‌ی ذهن انسان نمی‌شود. اما بحث‌هایی که در کلاس شکل می‌گرفتند، باعث می‌شدند که بفهمیم باید حرف‏های‌ مختلف را شنید. این بحث‏ها در ضمن ما را سمباده می‌زدند و قضاوت‏های تند و تیزمان را متعادل می‌کردند و این یکی از کارکردهای بسیار مؤثر این دانشکده است که در نگاه اول دیده نمی‌شود. این مباحث باعث شدند که من بفهمم که ممکن است فردی مخالف من فکر کند و تصمیم بگیرد و نتیجه هم بگیرد. این فکر را تعدیل می‌کرد؛ قدرت تحمل را بالا می‌برد و دید آدم‌ها را باز می‌کرد.

اینها خیلی تأثیرات مهمی بود. در کنار اینها درس‏های حسابداری، برنامه‏ریزی استراتژیک و … بود که بسیار به دردمان خورد. قبل از آن ما همه چیز را ماشینی می‌دیدیم ولی دیدمان عوض شد. نقش انسان‏ها بسیار مهم‏تر شد و اینها تأثیرات خوب دانشکده‌ی مدیریت بودند.

از گفته‌‏های شما تفاوت یک بنگاه کارآفرینی کوچک و یک برند بزرگ، که جفت‏شان از یک جا شروع کرده‏اند، تازه حس می‌شود: ابزار و آموزش‏ها. تعریف شما از موفقیت چیست؟

موفقیت و خوشبختی را با هم می‌گویم چون به نظر من آدم های موفق، خوشبخت هستند. یکی می‌گفت که خوشبختی و موفقیت سه ستون دارد: کیفیت خوب زندگی (مثل خانه‌ی خوب، ماشین خوب، موقعیت اجتماعی خوب و …)؛ داشتن برنامه و اهدافی که می‌توانید به آنها دست پیدا کنید و دست یافتن به آنها حسی خوب را در شما به وجود می‏آورد و در نهایت معناداری زندگی که البته معنای زندگی برای هر فرد متفاوت است. درباره‌ی ستون دوم باید دانست که بعضی از هدف‌گذاری‏ها بلندمدت است و برخی کوتاه‏مدت‏اند. مثلا ما دو سال پیش تصمیم گرفتیم شرکت‏مان فقط به کار در ایران محدود نشود. این یک هدف‌گذاری دو، سه ساله است که الان دارد به‏تدریج رخ می‌دهد. ما در گرجستان، عمان، ترکیه، عراق و… در حال کار هستیم. معنای زندگی هم که گفتم برای هر کس فرق می‌کند و برای من این است که احساس می‌کنم انسانی مفید هستم و در محیط اطراف خودم اثر دارم و اگر حرفی می‏زنم، چهار نفر به آن فکر می‏کنند. من یکی از لذت‌بخش‏ترین لحظات کارم وقتی بودکه یکی از همکاران‏مان که پنج سال با ما کار کرده بود، تصمیم گرفت برای تحصیل در مقطع دکترا از ایران برود. وقتی که داشت از شرکت می‏رفت، به عنوان هدیه‌، کتابی کوچک به من داد و همراه آن نامه‌ای در پشت اولین نامه‌ی رسمی بود که وی در شرکت نوشته بود. نامه‏ای که بسیار غلط داشت و فکر کنم بیست غلط از آن گرفته بودم. آن نامه را نگه داشته بود و بعد از پنج سال می‌گفت که من همان کسی هستم که روز اول بلد نبودم نامه بنویسم و الان در کنار شما این قدر یاد گرفته‏ام که هم خوب نامه می‌نویسم و هم  خوب از حرفم دفاع می‌کنم؛ خیلی خوب با آدم‏ها تعامل می‌کنم و چیزهای دیگر. این نامه احساس خیلی خوبی به من می‌داد. این فرد الان دو سال است که به آلمان رفته است. روز تولدم به من ایمیل زد و گفت که در دفاع از تزم در آلمان آموزه‌هایی که در شرکت یاد گرفته بودم بسیار به دردم خورد و نقطه‌ی قوتی برای من بود. این به من احساس خیلی خوبی می‌دهد که قابل ‏وصف نیست. حس می‌کنم زندگی من چندان بی‏فایده نیست و به درد چهار نفر دیگر هم می‏خورد. به طور خلاصه، اول شاخص‌های اجتماعی، اقتصادی زندگی و دوم اینکه احساس بکنید به اهدافتان می‌توانید برسید و سوم اینکه احساس بکنید زندگیتان معنا دارد.

البته وزن این سه شاخص که برشمردم در انسان‏های مختلف فرق می‌کند. برای من هر سه مهم بوده‏اند. واقعاً دوست دارم که شرکت‏مان پولدارتر شود و باعث خوشحالی من است که با این وضع اقتصادی در سال ۱۳۹۱، حقوق کارکنان را به موقع می‌دهیم و توانسته‏ایم نیروهایمان را نگه داریم.

در حدود سی مصاحبه‌ی قبل از شما، تعاریفی متفاوت گرفته بودم. اما این تعریف آن قدر جامع بود که می‏توان با آن بقیه را سنجید. برای رسیدن به این موفقیت، چه عواملی لازم‌‏اند؟

اول این که آدم‏ها بدانند که کجا می‌خواهند بروند. بسیاری مواقع در دانشگاه، دوستان سال پایینی از من می‌پرسند که ما باید به خارج از کشور برویم یا این که باید موقع درس خواندن کار کنیم؟ من هیچ وقت نگفته‏ام که بروید یا بمانید، چون فکر می‌کنم هر آدمی جواب خودش را دارد. برای بعضی‌ها رفتن بسیار عالی است و برای بعضی‌ها ماندن. باید خودشان تصمیم بگیرند. کاری که من کرده‏ام، نباید الگوی شما باشد. نباید گفت که فلانی از فلان راه رفته و موفق شده، پس من هم از همان راه بروم یا فلانی فهمیده که راه موفقیت کدام است. در حقیقت اولین گام این است که آدم‏ها بفهمند موفقیت‏شان در کجاست. ممکن است استاد دانشگاه شدن باشد و برای بعضی‌ها در ایران ماندن و کار کردن و امثال اینها. آدم‌ها باید طعم خیلی چیزها را بچشند و در آخر ببینند چه چیزی در درازمدت آنها را راضی می‌کند. چون بسیاری از افراد می‌روند پس ما هم برویم، و البته برعکس آن هم درست نیست. مهم این است که هر کسی بفهمد در زندگی چه چیزی می‌خواهد و با خودش تعارف نداشته باشد و وقتی راهی را انتخاب کرد، واقعا برای آن تلاش کند؛ اگر ضعفی دارد، آن را برطرف کند. اولین چیزی که باید بدانید این است که کجا می‌خواهید بروید. شاید این تعبیر بدی نباشد که وقتی پیر شدم بتوانم برای نوه‌ام بگویم که در این مدت چه کارهایی کرده‏ام و از انجام آنها خوشحالم. یعنی افراد باید یک تصویر ایده‌آل از آینده برای خودشان داشته باشند.

هم‏چنین ما باید قدرت تحمل خود را، چه در ایران چه در جامعه‌ی بین‌المللی، بالا ببریم. زندگی در دنیا روزبه‏روز سخت‌تر می‌شود. غیر از برخی آدم‏ها که همه چیز برایشان فراهم است، عده‌ی زیادی از آدم‏ها باید تلاش و دانش و مهارت‏شان را بیش‏تر کنند تا موفق شوند.

گفتید که یکی از شروط موفقیت برطرف کردن نقاط ضعف است. به نظر شما تشکیل گروه برای موفقیت، به‏خصوص در کار، چه تأثیری دارد؟

یک سئوال را همیشه در دانشگاه از من می‌پرسند. من همیشه شغلم را معرفی می‌کنم و برای آنها جالب است که روز اول که این فکر شکل گرفت چه طور بود. من همیشه در جواب می‌گویم که آدم‏هایی که در کنار هم قرار می‌گیرند تا یک سازمان جدید شکل بگیرد، باید مثل انگشتان یک دست باشند که هیچ دوتایی مثل هم نیست ولی همه در کنار هم یک مشت می‌شوند که قدرت آن بسیار بیش‏تر از تک‏تک آنهاست. برای رخ دادن کارآفرینی، مکمل بودن هسته مرکزی تیم‏ها و گروه‏هایی که شکل می‌گیرند بسیار مهم است. یکی از عوامل عدم ‏موفقیت برخی شرکت‏ها این بوده که اعضای آن همگی مشابه هم بوده‏اند. مثلا چهار تا مهندس کامپیوتر جمع شده‏ و یک شرکت کامپیوتری زده‏اند. همه کدنویس‏های خوبی هستند، ولی هیچ کدام از آنها فروش، مسائل مالی و مسائل قراردادی بلد نیست. یکی از دلایل مهم در کنار هم ماندن ما، غیر از این که همه مهندسی برق خوانده بودیم، این بود که من آدمی از جنس فروش هستم؛ آقای مهندس نیازی از جنس عدد و رقم مالی و کار اجرایی و مدیریتی کلان است و یا مهندس حاجیلو در بحث‌های بازرگانی و قرارداد بسیار قوی است. ما توانستیم نقش پنج انگشت را بازی و سوراخ‌های کار را پر کنیم.

بحث‏های مالی، حقوقی و قراردادی، بازاریابی و فروش، منابع انسانی و فنی در واقع پنج ستون است یک کسب‏وکار هستند و هر کدام لنگ بزند، مجموعه زمین می‌خورد. به نظر من بحث مالی مهم‏تر از همه است. برای این که ببینیم اوضاع سازمان‏ها چه طور است، باید علائم حیاتی آنها را بررسی کنیم که همان سیستم مالی آنهاست. یکی از درس‏های بسیار کلیدی که خیلی به درد می‌خورد درس حسابداری و مدیریت مالی است.

به سؤال شما درباره‌ی گروه برمی‌گردم. مهمترین ویژگی این است که مکمل‌های خوبی برای هم باشند. ویژگی دیگر تیم این است که آن نقطه‌ای که هدف آینده است به هدف همه نزدیک باشد و خیلی با هم فاصله‌ای نداشته باشد. مولانا در کتاب “مثنوی معنوی” داستانی جالب دارد و می‌گوید که مجنون تصمیم می‌گیرد که پیش لیلی برود. سوار شتر راهی می‌شود. شب می‌خوابد و صبح می‌بیند که در شهر خودش است و نرسیده. دوباره راه می‌افتد و بعد شب می‌خوابد و صبح که بلند می‌شود، دوباره می‌بیند که هنوز در شهر خودشان است. پیش ساربان می‌رود و می‌گوید شما که گفتید این شتر خیلی راه بلد است. ساربان می‌گوید که این شتر، دلش پیش بچه‌اش در شهر خودمان است و شما دلتان پیش لیلی است که در شهری دیگر است. بعد مولانا می‌گوید: “ما دو ضد، پس همرهی نالایقیم” لزوما مقصدها نباید عین هم باشند، ولی نمی‌توانند متضاد باشند. خیلی وقت‏ها من دیده‏ام که افراد از هم فاصله گرفته‏اند. شاید یکی از مهم‏ترین دلایل آن همین باشد که چند نفر رفیق گرمابه و گلستان که با هم کار می‌کردند، بعد از یک مدت فهمیده‌اند که مسیرشان در کار کردن یکی نیست.

در پایان مطلبی دارید، بفرمایید.

در پایان دوست دارم از چند نفر تشکر کنم. پدر و مادرم که در این اتفاقی که افتاده بسیار نقش داشتند و مهم‏ترین نقش آنها این بود که از کودکی به من یاد دادند روی پای خودم بایستم. من یادم است که در مقطع ابتدایی پدرم من را مجبور می‌کرد مسیری بسیار طولانی و سخت را طی کنم و برای خانه خرید کنم و مخفیانه هم مراقبم بود که خطری برایم پیش نیاید. نکته‌ی دوم اینکه باید از همسرم هم نام ببرم. چند سال اولی که بنگاه را ایجاد کردم با ازدواجم با یکی از هم ‌دانشگاهی‌هایم مصادف شد که واقعا اگر در کنار من نبود؛ تشویقم نمی‌کرد؛ آن چیزی که به من لذت می‌داد را درک نمی‌کرد و به دلیل درک نکردنش خستگی‌ها و عصبی بودن‌های من، دیر به خانه آمدن‏ها و … را تحمل نمی‏کرد، مطمئنا من دوام نمی‌آوردم. به نظرم بخشی قابل‏ملاحظه‌ از احساس خوبی که الان در زندگی دارم به همسرم بر می‌گردد که همراه و در کنارم بود و خیلی از جاها واقعا شرط دوستی را به جا آورد و بدون چشم‏داشت در کنارم زندگی و به من کمک کرد.

نکته‌ی آخر این است که الان در دورانی هستیم که احساس می‌کنم آدم‏ها کمابیش افسرده‌ و ناامید از شرایط خاص کشور هستند. در عین حال کسانی را می‏بینم که با وجود همه‌ی سختی‌ها، فشارها و مشکلاتی که دارند، از زندگی‏شان لذت می‌برند و خوشحال‌اند. احساس می‏کنند مفید هستند و به حداقل‏هایی که از زندگی می‌خواهند، می‌رسند و البته شاید انرژی بسیار زیادی را هم صرف می‌کنند. اما اتفاق بدی که معمولا در دوران تاریکی می‌افتد این است که آدم تاریکی‌ها را بیش‏تر می‌بیند. من فکر می‌کنم شاید الان دیدن آن نقاط هنوز روشن باقی‏مانده لازم است و باید برای آن برنامه‌ریزی کرد و زندگی را از روزمره‌گی در آورد. سعی کردم که مهمترین هایی که به ذهنم می رسد را از قلم نیندازم.مصاحبه با نشریه رشد و کارآفرینی شریف

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

نظر

نظرتان را بگویید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

العربيةEnglishفارسیTürkçe